In memory of my father, Hossein Javan

 

 

عکس از مهرسان جوان

In memory of my father, Hossein Javan

عکس- مهرسان جوان


  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۳

 

نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

Green Life_ photo by Mehrsan  Javan

عکس از مهرسان جوان 

در هجرانِ...     

 

 

ساز می خواند

          هم چون باد

                  یا رعد

                 یا باران.

جهان اندوه مرا

       چگونه دستمایه بخواهد کرد

که پریشان نگردد و سرگشته.

 

ای مهمیز حیات

و ای قداره خون بار

ای حضورت

         به قتل برادر

             دوام آورده

و بودنت

         ـــ با دست های خون آلود ــ

به توجیه این گناه عظیم

مسیح را باز آورده است.

 

انسان شکلک خوبیهاست

و معبدیست تهی و فریب ناک

که صد هزار هزار خوب خوب هم چهره اش را

بدین قربانگاه

سر بریده است.

 

این بیداد نیست،

و این آیا کجای نادانی نیست

که این اندککِ در خور خویش را

فرو نهی

 و به آ رامگاهش

             زار زار بگریی.

 

گفته ام و باز می گویم

ساز می خواند

آب می خواند

باد می گوید

رعد می غرد

و بید پریشان سربزیر

تفسیر می کند.

سپیده

    از اندوهی دور

سخن می گوید.

خورشید از بخشش بزرگ

به خشمی فرو خورنده

و ماه

با گل میخ های ستاره اش

از غربتی عظیم

              سخن می گوید.

 

ای جهان

اندوه مرا

چگونه تفسیر می کنی

که پریشان نگردی و سرگشته.

    

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب)


 

 
نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ۴:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۴ مهر ۱۳۸۸
 

شورم را 


من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم، برتارم زخمه ی «لا» می‌زن راه فنا می‌زن

من دودم: می‌پیچم، می‌لغزم، نابودم.

می‌سوزم، می‌سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و درآ.

آیینه شدم، از روشن و سایه بری بودم. دیو و پری آمد ،

دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.

قرآن بالای سرم ، بالش من انجیل ، بستر من تورات، وزبرپوشم اوستا، می‌بینم خواب: بودایی در نیلوفر آب.

هر جا گل‌های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم، محراب تودور از دست : او بالا، من در پست.

خوشبو سخنم، نی؟ باد «بیا» می‌بردم، بی توشه شدم در کوه «کجا» گل چیدم، گل خوردم.

در رگها همهمه‌ای دارم، از چشمه خود آبم زن، آبم زن. و به من یک قطره گوارا کن، شورم را زیبا کن.

باد انگیز، درهای سخن بشکن، جا پای صدا می‌روب. هم دود «چرا» می‌بر، هم موج «من» و «ما» و «شما» می‌بر.

ز شبنم تا لاله بیرنگی پل بنشان ، زین رؤیا در چشمم گل بنشان، گل بنشان.

                                                                                                                             سهراب سپهری 

  او که نمی خواست بمیرد، اما...

 

چقدر شعر "سهراب" را دوست داشت . تا مدتها  با هشت کتاب اش زندگی کرده بود و چقدر شعرهای سهراب را  با خودش بلند بلند خوانده بود . سالهای دهه شصت بود که گزیده ای از شعرهای سهراب را جمع آوری کرده بود تا در یک کاست ارایه دهد ، ولی مگر آن سالها کسی به سهراب هم اعتنایی می کرد؟ سهرابی که در تنهایی و انزاو رخت بربسته بود...

 

همه اش مارکز به یادم می آمد که ده سال دارد با وجود بیماری اش زندگی می کند و باز دوباره سهراب به یادم می آمد که درست در همین سن، پنجاه و سه سالگی از این بیماری  رفت...

 

خب همیشه عادت کرده ایم که در بر خورد با واقعیتها و روند تطبیق دادن خودمان با آنها و البته، پذیرفتنشان همواره نه قاعده، بلکه استثناها را در نظر آوریم و سپس با این وسیله خودمان را قانع کنیم  تا قادر شویم که با مثبت ترین نگاه به قضایای پیش آمده بنگریم تا بتوانیم در ذهن و فکرمان هموارش کنیم. چرا که مجبوریم و جز این چاره ای نیست برای  جنگیدن و دوام آوردن...

 

"او" تصمیم گرفت با تمام قوا و نیرویش با این بیماری بجنگد و به قول خودش سعی کرد به تمام سلولهای بدنش فرمان بدهد. با روحیه ترین و با انرژی ترین مریض  بود ...سعی کرد "لارنس آرمسترانگ" را الگوی مبارزه اش قرار دهد. اما، افسوس که این قسمتی از قضیه است و نیمه دیگر آن چیزهایی ست  که در دست تو نیست و شرایط و عوامل بیرونی سازنده آنها هستند...

او تصمیم گرفته بود که خوب شود و تمام سعی و تلاشش را هم کرد. به همین دلیل هم بهترین واکنش را به درمان خود نشان داد، اما در مقابل کمبود امکانات دیگر چه کاری از دستش ساخته بود؟

او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از سه روز از اینکه دایمن از سردرد شکایت داشت، تازه گمان پزشکان بر این می رود که نکند مویرگهایی پاره شده اند، او چه کاری می توانست بکند وقتی خون به اندازه کافی فراهم نبود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستانی دانشگاهی با قدمتی سی ساله هنوز فاقد برخی از امکانات پزشکی است، او چه کاری می توانست بکند وقتی بیمارستان آمبولانسش خراب است و آمبولانس خصوصی هم در آن گرمای چهل درجه مردادماه و ترافیک فاقد کولر است،  او چه کاری می توانست بکند وقتی با آمبولانس در آن گرمای ظهر مرداد ماه به بیمارستانی دیگری فرستاده می شود تا از مغزش عکسبرداری شود و گفته میشود دستگاه عکسبردارشان خراب است و دوباره به بیمارستانی دیگر فرستاده می شود، او چه کاری می توانست بکند وقتی بعد از این همه آمد و رفت  برگردانده می شود به بیمارستان، بیمارستان به این بزرگی آنهم در پایتختی با جمعیت میلیونی فقط سیزده تخت مخصوص بیماران بد حال دارد که هیچکدام از آنها هم خالی نیست*...

او می خواست زنده بماند و تلاشش را هم کرد، با وجود همه چیزهایی که حتم دارم به آنها معترض می شد ولی عوامل  دیگری که در این تلاش می توانستند او را یاری کنند، خیلی راحت و ساده  با نبودشان و یا کمبودشان ، از پایش در آوردند...

وضعیت  تامین دارو  و درمان و بوجود آوردن امکانات مناسب چیزی است که حق مسلم هر فرد شمرده می شود ولی حقی که با نا بسامانی و کمبود  نیمه کاره مانده...

و بعد آدم مجبور است که به همین راحتی و سادگی بمیرد  حتا اگر مرگ را با تمام قوا پس زده باشد... 

 

_* پ . ن

بگذریم از اینکه سرطانهایی چون سرطان خون در ایران به طور چشمگیری زیاد است و حتمن و صد البته علل آن را در عواملی چون آلودگی هوا و استفاده نادرست از سیستمهای مخابراتی(پارازیت) و غیره جستجو کرد که این خود حدیپ مفصلی دارد...

___________ 

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.


 

 
نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ٩:۵۶ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸
 

 

زمهریر

 

 

 آن­گاه که حس می­کنم

از دستت داده­ام

سراپا تهی می­شوم

از تمام حس­های زنده بودن

از تماشای درخت

از نگاه به آفتاب

از تراوش ماه

از نسیم

از شکوفه، از بهار.

 

سرد می­شوم

یخ می­زنم

سنگین.

 

میل لغزیدن

            از شاخه جدایم می­کند

 

منجمد می­شوم

تا باز دوباره بتابی

بر من.

 

تا باز

  دوباره...

 

                             منصوره اشرافی

 

این شعر  در شماره جدید رندان به همراه اشعاری چند از شاعران، و نیز شعر منتشر نشده ای از حسین جوان ( همسرم) منتشر شد .

____________ 

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.


 

 
نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ٩:۵٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸
 


from 36 Great haikai poets
_______________________
To:Hossein Javan

 

 

سپتامبر 2009

 

شماره جدید ماهنامه رندان به روز شد.

 

رندان ماه سپتامبر با اشعاری چند از شاعران، به همراه شعر منتشر نشده ای از حسین جوان ( همسرم) به روز شد .

 

 

زیستن ، به شادمانی یک گل

 

 

می زییم، بر خاک بی بنیاد

به شادمانی یک گل

به بی هراسی یک اختر.

می زییم، بر خاک تهمت و دشنام

به بی قراری یک رود پر شتاب

به لطف یک لبخند

به قلب پر محبت یک دوست

                                    در ایثار.

می زییم،  بر خاک تسمه و خنجر

به شور یک گنجشک،

به لطف جوشش یک چشمه،

به گاه بر قراری یک پیوند.

به لذت یک دست در بخشش.

می زییم، در جهان،

به جهد رها شدن یک پرنده

                                    ز تخم.

به پایداری یک برگ در مسیر باد خزان

به کوشش بی خستگی آهویی

_ در رهگذار پلنگان _

به طنین یک فریاد

در دقیقه آخر.

به رنج یک انسان

در حمایت از صبح

به فقر یک انسان

                        در دفاع از انسان.

 

 

1363

 از اشعار منتشر نشده  حسین جوان

________

 

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.


 

 
نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
 

شادمانه مردن

 

خواند دو ترانه:

              یکی سپید و یکی سبز

پروانه ها رقصیدند

              ماه خندید،

و عاشق

            در بامداد بهاری مرد.

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...

 

_______

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.


 

 
نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ٩:۵۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
 

 وقتی

 

 

و قتی که یاس و سنبل و نارنج

دهان زندگی را

                        این چنین

                                    سرشار می کنند

و در صفای دمدمه صبح

آواز سبکبارانه گنجشکان

بر جان زندگانی

            این چنین

                        غوغا می افکنند،

هستی ستودنیست

امید بر بهیش

ارزیدنی ست

حرفی ز عشق

زیبا شنیدنی ست.

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...

 

_______

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.


 

 
نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
 

 

                                         حیات

 

 

چون شفق خندید

                        ستاره پریشان شد،

و گل، به تواضع

                        قامت کشید.

 

 حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( و خنیاگران ...

 

____________

 

         

مطالب مرتبط

شاعر کتاب ( و خنیاگران...) به همین راحتی و سادگی از زندگی دست شست.

 

 
نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸
 


 

 
نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ۱٢:۵۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
 

 

 

 

خروش،                        

            کف به لب آ ورده

و نعره های کشنده ی بی جواب

به ناگزیر،

رگ و پی و جگر را

                        آماده می کند

                        به کار سازی.

 

چرخ، به آرامی می پروراند

            و خاک می کند

و خنیا گران چه غمین

پرده می کشند

            بر اسرار این فریب.

                                            حسین جوان

 

حسین جوان  (همسرم) در گذشت.

 در سرزمینی که مرگ ارزان و فراوان است

 

 
نویسنده : منصوره اشرافی _ mansoureh ashrafi - ساعت ۶:۴٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۴
 

تما شا

 

 

 

دو گل به گفتگو بر آ مدند

پس از هجری چند

از قندیل دی و غارت بهمن

از  باغ و از بهار نیز،

         گفتند.

 

بادی بر آ مد و

         پرپر شدند خندان .

 

من ماندم و تبسمی تلخ،

         بر لب.

 

 

بر گرفته از کتاب:      و خنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب.

                                         

 

                                                      حسین جوان

 


 

 
 
  
نویسنده : ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
تگ ها : حسین جوان

یک شعر _ ای شعر

 

                       ای شعر

 

چگونه بگویم

که درست به گوشها بنشینی

ای شعر

در این زمانه بگو

با تو چگونه

به کوچه بر آیم

که جای تو

بس تنگ می بینم

(یا آنکه راست بخواهی،)

اصلا نمی بینم.

 

هراس و بیم

از همه جانب

فرا گرفته مرا .

ای مختصرگزیده معنا

ای میوه تلاطم هر جنگ

ای حرف اول هر صلح

در قرنهای دور

در روزهای معاصر

این بانگ تو بوده است

طنین خروش و خشم

آهنگ مهربار و صمیمی  تو بوده است

                                            جهان را

                                                        همه

صریح، روشن.

 

ای شعر

تو هیچگاه

            پنهان نساخته ای

هر کینه، یا که جنگ را

یا هر دروغ را .

ای شعر

تو هیچ گاه پروا نداشته ای

اثبات دوستی را .

وقتی که وقت بوده است

فریاد ها و رزم ها

              بر پا نموده ای

ای شعر نازنین

               اکنون سزاست

که گوشه بگیری

و هر کسی بر تو

                   به تاخت

             ــ و چه بی رحم ــ

هزار  هزار اسب

                  بتازد.

ای شعر

 با توام همه عمر

من با توام

اگر همه خاک

اگر تمامی قدرتها

گویند، زمان شعر در گذشته

یا آنکه شعر نیز

                 اسطوره گشته است.

 

ای نازنین

من با توام.

چه باک

 گلستان و رود و جنگل را

   کوه و کویر و عطش را

سامان مردم این خاک را

پیوسته در سپاس و نگهبانیم.

 

ما با همیم

چه باک

ای شعر نازنین

ای افتخار آفرینش و انسان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٢

یک شعر _ در هجران

در هجرانِ...     

 

 

ساز می خواند

          هم چون باد

          یا رعد

       یا باران.

جهان اندوه مرا

       چگونه دستمایه بخواهد کرد

که پریشان نگردد و سرگشته.

 

ای مهمیز حیات

و ای قداره خون بار

ای حضورت

         به قتل برادر

             دوام آ ورده

و بو دنت

         ـــ با دست های خون آلود ــ

به توجیه این گناه عظیم

مسیح را باز آورده است.

 

انسان شکلک خوبیهاست

و معبدیست تهی و فریب ناک

که صد هزار هزار خوب خوب هم چهره اش را

بدین قربانگاه

سر بریده است.

این بیداد نیست

و این آیا کجای نادانی نیست

که این اندکک در خور خویش را

فرو نهی

 و به آ رامگاهش

             زار زار بگریی.

گفته ام و باز می گویم

ساز می خواند

آب می خواند

باد می گوید

رعد می غرد

و بید پریشان سربزیر

تفسیر می کند.

سپیده

    از اندوهی دور

سخن می گوید.

خورشید از بخشش بزرگ

به خشمی فرو خورنده

و ماه

با گل میخ های ستاره اش

از غربتی عظیم

              سخن می گوید.

 

ای جهان

اندوه مرا

چگونه تفسیر می کنی

که پریشان نگردی و سرگشته.

 

     

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران ...                  

  
نویسنده : ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠

یک شعر _ بر گذرگاه ها

بر گذرگاه ها

 

 

بوستانها به گل

            شاداب و تر و تازه اند

بانگ مردان

         در گذرگاهان

          برای جستن کار

چون هنوز آغاز صبح است

واضح و پر شور و پر آوازه اند.

کم کمک خورشید می تابد

روز بالا می خزد

سایبان ها طاقت از دست می دهند و آفتاب؛

                                        سوزان می شود.

 بر گها و شا خه ها

 سر به زیر می آورند

 بو ستا نها هم

      گر متر می شوند .

کم کمک مردان نیر و مند صبح

 خسته و جا مانده

از بازار کار

 روز را بیهوده

خود را

یاوه می بینند

 

صبح دیگر

باز ،بوستانها ز گل گلگونه اند

شا خه ها شاداب و ترد و تازه اند

 

صبحگاهان

باز مردان نیرومند دیروز

ـ پر امید و خوشدل و محکم ـ

 همچنان استاده

                بر در بازه اند.

 

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤

یک شعر _ هجرانی

هجرانی

 

من راست بوده ام با تو

              حتی در زمهریر قلم سوز.

غربت تمامیتی اگر دارد

من با حضور تو سر شار می شوم

 

سرمایه من چه بود

          وقتی که با دروج سر شاخ می شدم.

 

ماه در آسمان

با آ ن سکوت شبا نه اش

و خورشید در نیمروز

سایه ای از اعتراض من است.

 

این همه هجرانی

               بس نیست

که اگر من تو را بخواهم

و در هوای دور تو

                    حتی

                         پرواز کنم.

 

من با تو بوده ام

              همیشه و سر راست

حتی در زمهریر قلم سوز.

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( و خنیاگران...

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠

یک شعر _ثمر

     ثمر

 

 

 چه آورده ام اکنون؟

کلافی در هم ریخته.

شادمانیم

         غرقابه ای شد

که رستن از آن

          مهین آرزوی من است.

 

بودنم به خویش نبود

وقتی گشتنم

           اینگونه در هم است

رفتنم چه تفاوت

که بر چه آهنگ است .

 

شروع ام به سنبله بود

که راحت جهان از گرما بود

و در زمستان

           ماندم

              ماندم

                ماندم

چه ثمر آورده ام؟

                      هیچ

 

 

تنها تبخاله ای

                   از گزندگی و سرافکندگی

و دیگر هیچ.

 

 

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...

 

 

  
نویسنده : ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳

یک شعر _ چه آورده ام

چه آورده ام

 

چه آورده ام

            اکنون

و به کجا رسیده ام

وقتی چکاوک

 از رفاقت با من

سر باز می زند.

هستی قناری چیست

وقتی با تمام جانش

                  سرود می خواند.

 

یاری نمی بینم

و به سرکشی

          هنوز گریانم.

سلحشوری و گریستن؟!

 

چگونه بدین جهان آمده ام من

و چه سان زیسته ام من؟

غفلت بوده است

یا تضادی دشمنخو

بین هستی و عدم

بین سرکشی و تسلیم

معصومیت و نجابت؟!

و آنگاه

در منجنیق تکفیر

                 گرفتار ماندن

خدا را

خدا را

این قضاوت را

چگونه بایست

                تاب آوردن؟

 

من با تو شناختم

                 جهان را

و خویش را

و من با تو بوده ام

                     همیشه ی همیشه

ولی به شک می نگرم

                   گاه گاهی تو را

 به داوری بیا

و قضاوت کن

و مرا شرمسار مکن

                از رفاقت با خویش.

 

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...

  
نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸

یک شعر _ دور ،دور

دور ،دور

 

 

دور دور

هی زه کمانم

          سست تر می شود.

 

تمام شبها را گریسته ام

و به روزها

بهای من

اندو هناکی ست،

این موهبتی است

یا لعنتی جاودانه

که در خانه ی خویش بگریم؟

 

بی یار مانده ام

و به یاوری مردمم برخاسته ام

ای آفرینش

به آ گاهیت

یقین نمی کنم

چون دختران قریه ام

کوچ کر ده اند

به عدالت تو

یقین کی کنم.

 

نه کشتزاری،

نه جنگلی

نه تقابل عشقی

                از سر صدق

من غریبم.

 

بامداد تو را

      به خاطر می آورم

و روز هنگام

در ازدحام زندانم

گمت می کنم.

 

اندوه من

          حنجره ها را

از هم می شکافت.

چو ن با هم به خلوت

سخن می گفتیم

دریا برای من نه

برای تنهایی مان

چنان گریست

که چشمش به خشکی گرایید.

ای شبنم صبح

تو ته مانده ی اشکهای منی

که دوام نیاوردند.

 

به که بگویم

به دشت

به کوه

به جنگل

        به برهوت

کیست که توان بر کشید نش باشد

                               این همه را؟

 

باور نمی کنم

که جوانیم در گذشته باشد.

چرا که

من آینه نداشته ام،

به جز روز و شبانی همبر

روزم شبم و شبم روز.

 

کدام قاضی است

که با این ادله

            حکم کند.

 

تلا لو ستارگانم

               همه گریخت

ودر

واویلای صبحدم

به قوتی که هرگزم

حواله نبود

سر گشته ام.

سر شناس ترین مردم

آواز آشنا می خوانند

من غریب را

کدامین آشناست

که لهجه ام برتابد؟

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...

  
نویسنده : ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥

نسبت

 

              نسبت                                                         

 

 

 

ای باد چه نسبت است مرا با تو؟

تو ویران می کنی

ولی من آباد می خواهم

تو غمزده می خواهی

ولی من شاد می خواهم

 

من به سوسن و نسرین و بوی علف

کیف می برم.

تو می نوردی

و خراب و فغان و گریه

به جای می نهی.

 

 

من آشوبگر، ستیزه می کنم

و شادمانی مردمم را

به جان می خواهم

چه سرمست می شوم

وقتی که آدمیان را

به دوستی

دست در دست فشرده

می بینم.

 

بی بضاعت

رفاه آدمیان را خواسته ام

و بی نیرنگ

در این آرزو سوخته ام.

اگر چه در شب

تلنبار گشته ام

و در آرزوی چراغی

پیر گشته ام،

اما ستیزه و پیکار

هنوز با من است

و زیستنم هنوز

هماره پرخاشگر و جوان و

                         پاکیزه

به استواری

فریاد

   فریاد

می زند.    

 

     

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران... 

  
نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸

بی هیچ مقدمه ای

 

 

 

 

به شوخی فریب جهان خورده ام من      به جد بر جهان پای آورده ام من

 

 بی هیچ مقدمه ای      

 

آمدم تا حکایت کنم ، آنچه انسان را گذشته است.

تا حکایت کنم، آرزوی دیربازش را،قصه غصه اش را و سرود پر شورش را ،و هر آنچه که او را تا کنون اینجاست.

عشق نهان به سینه تفتیده اش و سرش که پر سوداست .

سامان هم چهره گانش  را .

رسو لان آورده و طغیانها نهاده، به کیفی آتش افروخته ــ سو زنده ی بدی ــ و نا امید، سطل لعنت آورده.

بر این خاک، به قرار آمدم. که خود قرارم نیست و به اقرار آمدم زیستن را ، که ناگزیر حکایت کنم تو را ای عشق، که نمودی، از پندار منی.

بودن همه آنست که می بینم، قربانی و ستم، مهربانی و بینایی و طبق های نادر ایثار، که کفافش نمی شوند سامان را بر خاک.

ای امید! در این کوچه ی بی ته چه می کنی؟

می دانم که نمی رسیم. اما، به عشق آکندن گواه تداوم ما و بقای ما و خود این ز ناچاریست، ناچاری.

حکایت است کار من، حکایت انسان شک زده، ملعون لعن خویش، حکایت سرسام  و داستان  کلامی تک که گرفتار مانده میان همهمه و غوغا میان نعره و دشنام.

آمدم تا حکایت کنم آنچه انسان را می گذرد اکنون و حرف من حکایت آن گلی خوشبوست که در تهوع رودسار عفن  وامانده است و گرفتار و بی سلاح، حیران.

حسین جوان

مقدمه کتاب( وخنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب)

  
نویسنده : ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤

شادمانه مردن

١٣٨٨_١٣٣۵

شادمانه مردن

 

خواند دو ترانه

              یکی سپید و یکی سبز

پروانه ها رقصیدند

              ماه خندید،

و عاشق

            در بامداد بهاری مرد.

 

حسین جوان

بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران.

  
نویسنده : ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳