یک شعر _ ای شعر
ای شعر
چگونه بگویم
که درست به گوشها بنشینی
ای شعر
در این زمانه بگو
با تو چگونه
به کوچه بر آیم
که جای تو
بس تنگ می بینم
(یا آنکه راست بخواهی،)
اصلا نمی بینم.
هراس و بیم
از همه جانب
فرا گرفته مرا .
ای مختصرگزیده معنا
ای میوه تلاطم هر جنگ
ای حرف اول هر صلح
در قرنهای دور
در روزهای معاصر
این بانگ تو بوده است
طنین خروش و خشم
آهنگ مهربار و صمیمی تو بوده است
جهان را
همه
صریح، روشن.
ای شعر
تو هیچگاه
پنهان نساخته ای
هر کینه، یا که جنگ را
یا هر دروغ را .
ای شعر
تو هیچ گاه پروا نداشته ای
اثبات دوستی را .
وقتی که وقت بوده است
فریاد ها و رزم ها
بر پا نموده ای
ای شعر نازنین
اکنون سزاست
که گوشه بگیری
و هر کسی بر تو
به تاخت
ــ و چه بی رحم ــ
هزار هزار اسب
بتازد.
ای شعر
با توام همه عمر
من با توام
اگر همه خاک
اگر تمامی قدرتها
گویند، زمان شعر در گذشته
یا آنکه شعر نیز
اسطوره گشته است.
ای نازنین
من با توام.
چه باک
گلستان و رود و جنگل را
کوه و کویر و عطش را
سامان مردم این خاک را
پیوسته در سپاس و نگهبانیم.
ما با همیم
چه باک
ای شعر نازنین
ای افتخار آفرینش و انسان.
یک شعر _ در هجران
در هجرانِ...
ساز می خواند
هم چون باد
یا رعد
یا باران.
جهان اندوه مرا
چگونه دستمایه بخواهد کرد
که پریشان نگردد و سرگشته.
ای مهمیز حیات
و ای قداره خون بار
ای حضورت
به قتل برادر
دوام آ ورده
و بو دنت
ـــ با دست های خون آلود ــ
به توجیه این گناه عظیم
مسیح را باز آورده است.
انسان شکلک خوبیهاست
و معبدیست تهی و فریب ناک
که صد هزار هزار خوب خوب هم چهره اش را
بدین قربانگاه
سر بریده است.
این بیداد نیست
و این آیا کجای نادانی نیست
که این اندکک در خور خویش را
فرو نهی
و به آ رامگاهش
زار زار بگریی.
گفته ام و باز می گویم
ساز می خواند
آب می خواند
باد می گوید
رعد می غرد
و بید پریشان سربزیر
تفسیر می کند.
سپیده
از اندوهی دور
سخن می گوید.
خورشید از بخشش بزرگ
به خشمی فرو خورنده
و ماه
با گل میخ های ستاره اش
از غربتی عظیم
سخن می گوید.
ای جهان
اندوه مرا
چگونه تفسیر می کنی
که پریشان نگردی و سرگشته.
حسین جوان
بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران ...
یک شعر _ بر گذرگاه ها
بر گذرگاه ها
بوستانها به گل
شاداب و تر و تازه اند
بانگ مردان
در گذرگاهان
برای جستن کار
چون هنوز آغاز صبح است
واضح و پر شور و پر آوازه اند.
کم کمک خورشید می تابد
روز بالا می خزد
سایبان ها طاقت از دست می دهند و آفتاب؛
سوزان می شود.
بر گها و شا خه ها
سر به زیر می آورند
بو ستا نها هم
گر متر می شوند .
کم کمک مردان نیر و مند صبح
خسته و جا مانده
از بازار کار
روز را بیهوده
خود را
یاوه می بینند
صبح دیگر
باز ،بوستانها ز گل گلگونه اند
شا خه ها شاداب و ترد و تازه اند
صبحگاهان
باز مردان نیرومند دیروز
ـ پر امید و خوشدل و محکم ـ
همچنان استاده
بر در بازه اند.
حسین جوان
بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...
یک شعر _ هجرانی
هجرانی
من راست بوده ام با تو
حتی در زمهریر قلم سوز.
غربت تمامیتی اگر دارد
من با حضور تو سر شار می شوم
سرمایه من چه بود
وقتی که با دروج سر شاخ می شدم.
ماه در آسمان
با آ ن سکوت شبا نه اش
و خورشید در نیمروز
سایه ای از اعتراض من است.
این همه هجرانی
بس نیست
که اگر من تو را بخواهم
و در هوای دور تو
حتی
پرواز کنم.
من با تو بوده ام
همیشه و سر راست
حتی در زمهریر قلم سوز.
حسین جوان
بر گرفته از کتاب ( و خنیاگران...
یک شعر _ثمر
ثمر
چه آورده ام اکنون؟
کلافی در هم ریخته.
شادمانیم
غرقابه ای شد
که رستن از آن
مهین آرزوی من است.
بودنم به خویش نبود
وقتی گشتنم
اینگونه در هم است
رفتنم چه تفاوت
که بر چه آهنگ است .
شروع ام به سنبله بود
که راحت جهان از گرما بود
و در زمستان
ماندم
ماندم
ماندم
چه ثمر آورده ام؟
هیچ
تنها تبخاله ای
از گزندگی و سرافکندگی
و دیگر هیچ.
حسین جوان
بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...
یک شعر _ چه آورده ام
چه آورده ام
چه آورده ام
اکنون
و به کجا رسیده ام
وقتی چکاوک
از رفاقت با من
سر باز می زند.
هستی قناری چیست
وقتی با تمام جانش
سرود می خواند.
یاری نمی بینم
و به سرکشی
هنوز گریانم.
سلحشوری و گریستن؟!
چگونه بدین جهان آمده ام من
و چه سان زیسته ام من؟
غفلت بوده است
یا تضادی دشمنخو
بین هستی و عدم
بین سرکشی و تسلیم
معصومیت و نجابت؟!
و آنگاه
در منجنیق تکفیر
گرفتار ماندن
خدا را
خدا را
این قضاوت را
چگونه بایست
تاب آوردن؟
من با تو شناختم
جهان را
و خویش را
و من با تو بوده ام
همیشه ی همیشه
ولی به شک می نگرم
گاه گاهی تو را
به داوری بیا
و قضاوت کن
و مرا شرمسار مکن
از رفاقت با خویش.
حسین جوان
بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...
یک شعر _ دور ،دور
دور ،دور
دور دور
هی زه کمانم
سست تر می شود.
تمام شبها را گریسته ام
و به روزها
بهای من
اندو هناکی ست،
این موهبتی است
یا لعنتی جاودانه
که در خانه ی خویش بگریم؟
بی یار مانده ام
و به یاوری مردمم برخاسته ام
ای آفرینش
به آ گاهیت
یقین نمی کنم
چون دختران قریه ام
کوچ کر ده اند
به عدالت تو
یقین کی کنم.
نه کشتزاری،
نه جنگلی
نه تقابل عشقی
از سر صدق
من غریبم.
بامداد تو را
به خاطر می آورم
و روز هنگام
در ازدحام زندانم
گمت می کنم.
اندوه من
حنجره ها را
از هم می شکافت.
چو ن با هم به خلوت
سخن می گفتیم
دریا برای من نه
برای تنهایی مان
چنان گریست
که چشمش به خشکی گرایید.
ای شبنم صبح
تو ته مانده ی اشکهای منی
که دوام نیاوردند.
به که بگویم
به دشت
به کوه
به جنگل
به برهوت
کیست که توان بر کشید نش باشد
این همه را؟
باور نمی کنم
که جوانیم در گذشته باشد.
چرا که
من آینه نداشته ام،
به جز روز و شبانی همبر
روزم شبم و شبم روز.
کدام قاضی است
که با این ادله
حکم کند.
تلا لو ستارگانم
همه گریخت
ودر
واویلای صبحدم
به قوتی که هرگزم
حواله نبود
سر گشته ام.
سر شناس ترین مردم
آواز آشنا می خوانند
من غریب را
کدامین آشناست
که لهجه ام برتابد؟
حسین جوان
بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...
نسبت

نسبت
ای باد چه نسبت است مرا با تو؟
تو ویران می کنی
ولی من آباد می خواهم
تو غمزده می خواهی
ولی من شاد می خواهم
من به سوسن و نسرین و بوی علف
کیف می برم.
تو می نوردی
و خراب و فغان و گریه
به جای می نهی.
من آشوبگر، ستیزه می کنم
و شادمانی مردمم را
به جان می خواهم
چه سرمست می شوم
وقتی که آدمیان را
به دوستی
دست در دست فشرده
می بینم.
بی بضاعت
رفاه آدمیان را خواسته ام
و بی نیرنگ
در این آرزو سوخته ام.
اگر چه در شب
تلنبار گشته ام
و در آرزوی چراغی
پیر گشته ام،
اما ستیزه و پیکار
هنوز با من است
و زیستنم هنوز
هماره پرخاشگر و جوان و
پاکیزه
به استواری
فریاد
فریاد
می زند.
حسین جوان
بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران...
بی هیچ مقدمه ای

به شوخی فریب جهان خورده ام من به جد بر جهان پای آورده ام من
بی هیچ مقدمه ای
آمدم تا حکایت کنم ، آنچه انسان را گذشته است.
تا حکایت کنم، آرزوی دیربازش را،قصه غصه اش را و سرود پر شورش را ،و هر آنچه که او را تا کنون اینجاست.
عشق نهان به سینه تفتیده اش و سرش که پر سوداست .
سامان هم چهره گانش را .
رسو لان آورده و طغیانها نهاده، به کیفی آتش افروخته ــ سو زنده ی بدی ــ و نا امید، سطل لعنت آورده.
بر این خاک، به قرار آمدم. که خود قرارم نیست و به اقرار آمدم زیستن را ، که ناگزیر حکایت کنم تو را ای عشق، که نمودی، از پندار منی.
بودن همه آنست که می بینم، قربانی و ستم، مهربانی و بینایی و طبق های نادر ایثار، که کفافش نمی شوند سامان را بر خاک.
ای امید! در این کوچه ی بی ته چه می کنی؟
می دانم که نمی رسیم. اما، به عشق آکندن گواه تداوم ما و بقای ما و خود این ز ناچاریست، ناچاری.
حکایت است کار من، حکایت انسان شک زده، ملعون لعن خویش، حکایت سرسام و داستان کلامی تک که گرفتار مانده میان همهمه و غوغا میان نعره و دشنام.
آمدم تا حکایت کنم آنچه انسان را می گذرد اکنون و حرف من حکایت آن گلی خوشبوست که در تهوع رودسار عفن وامانده است و گرفتار و بی سلاح، حیران.
حسین جوان
مقدمه کتاب( وخنیاگران چه غمین پرده می کشند بر اسرار این فریب)
شادمانه مردن

١٣٨٨_١٣٣۵
شادمانه مردن
خواند دو ترانه
یکی سپید و یکی سبز
پروانه ها رقصیدند
ماه خندید،
و عاشق
در بامداد بهاری مرد.
حسین جوان
بر گرفته از کتاب ( وخنیاگران.

نظرات (
5)



